👑در جستجوی رویای شخصی- قسمت هفتم

گفته بودم بهتون، خانواده من همیشه در تصمیم‌گیری بهم آزادی عمل کامل داده بودن، بجز یه مورد کنکور! اون هم دلیلش این بود که واقعا نگرانم بودن و فکر می‌کردن این بهترین تصمیم و انتخاب برای من خواهد بود. اما اصلا به ذهنشونم نرسیده بود که عاقبتش این بشه!
.
.
.
روز ثبت نام رو با پدرم رفتم. اون روز اضطراب و نگرانی رو کامل در چهره پدرم میدیدم، هنوزم یادم هست. هرجا می‌رفتم، توی هر اتاق و دفتری، قدم به قدم باهام میومدن. آخرش با اصرار ازشون خواستم برن بشینن و بقیه مراحل ثبت نام رو خودم انجام می‌دم.
.
.
.
ثبت نام تا عصر طول کشید. رفتم دانشکده برای مراحل نهایی، کارهای ثبت نامم که تموم شد گفتن برو آموزش دانشکده که بابت انتخاب واحد بهت بگن چکار کنی؟
.
رفتم کارهای انتخاب واحد رو انجام دادم. کلا ورودی ما اون سال 15 نفر بیشتر نبود. بنابراین هر واحد فقط یک بار در سال ارائه می‌شد و خود آموزش دانشکده برامون برنامه ترمها رو میچید. .
.
.
بعد از انجام انتخاب واحد، بیرون از اتاق یه تابلو نشونم دادن و گفتن برو اونجا و برنامه هفتگی کلاساتو یادداشت کن.
.
وقتی رفتم سراغ برنامه کلاس هام، اون موقع بود که تازههههه فهمیدم چه فاجعه‌ای رخ داده….😲
.
.
پ ن 1: اینجا ساختمون قبلی دانشکده‌ بهداشت یزد هست که الان تبدیل شده به ساختمون معاونت بهداشتی دانشگاه. یه خوبی که این دانشکده داشت این بود که به نسبت سرسبز و خوب بود. یادمه بچه‌هایی که از شهرهای دیگه برای اولین بار اومده بودن یزد، تصورشون این بود که الان وارد یه بیابون لم یزرع می‌شن! اما وقتی فضای دانشکده رو می‌دیدن می‌گفتن عههههه! مگه یزد هم درخت داره؟!😂

5 دیدگاه دربارهٔ «👑در جستجوی رویای شخصی- قسمت هفتم»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا