👑در جستجوی رویای شخصی- قسمت سوم

یه وقتهایی ذهن آدم مثل این شکل میمونه: یه ماز پیچ در پیچ که نمیدونی کدوم مسیر درسته و کدوم تو رو میزنه به دیوار? و همینجور که داری محتوای ذهنت رو حلاجی میکنی دهنت از تعجب و گیجی باز میمونه! عین همین تصویر!!😅 فکر کنم اواخر مرداد 89 بود که جواب کنکور اومد. دیدم واویلا! با رتبه 7960 که بیوتکنولوژی… اصلا فکر کردن بهشم خنده دار بود!! چرا اینجوری شد? من که خیلی خوب خونده بودم? تو آزمون های آزمایشی که ترازم خوب بود? آخه چرا باید اینجوری بشه؟

دوتا گزینه داشتم: یا دوباره کنکور بدم که اصلا حرفشو نزن! چون اون سال اونقدر وقت گذاشته بودم که دیگه نمیخواستم یک بار دیگه برای کنکور زمان بذارم.

یا اینکه بیام و به جای بیوتکنولوژی، علوم آزمایشگاهی بخونم. اینو مطمئن بودم قبول میشم. چون سال قبل از من دوستم با رتبه 8000 قبول شده بود و دیگه خیالم از این بابت راحت بود… یه شانس بزرگی که من توی زندگی داشتم این بود که از بچگی هروقت میخواستم تصمیم بگیرم، خانواده ام بهم این اجازه رو میدادن که خودم انتخاب کنم. هیچوقت پیش نیومد که منو مجبور به پذیرش یا رد یه تصمیم بکنن. گاهی وقتها به شوخی میگم اگه امکانش بود شما حتی این اجازه رو بهم میداید که خودم اسمم رو انتخاب کنم!! البته، مسئولیت صفر تا صد تصمیمی هم که میگرفتم با خودم بود. یعنی اگه میرفتم توی دیوار و کتلت میشدم، خودم باید پا میشدم و جمع و جورش میکردم. ولی حمایتشون در تمام مسیر با من بود.

اما اون سال بر خلاف همیشه یه ماجرای دیگه پیش اومد که من مجبور شدم تصمیمات خودم رو در اولویت دوم بذارم و… پ ن: عکس مرتبط نداریم، لطفا سوال نفرمایید!😶

2 دیدگاه دربارهٔ «👑در جستجوی رویای شخصی- قسمت سوم»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا